![]() |
![]() |
|
| این کافر بدکیش مسلمان شدنی نیست |
|
اول سلام و......
خسته ااااااااااااااااااااااااااااااااااااام می خواهم بنویسم اما دستم به قلم نمی رود... زوری نیست نه دست دلم نمی رود... زوری نیست ولی شایدم .... شاید...... همین امشب اومدم ونوشتم خانواده ام را به خاک غریب تو سپرده ام نگهدارشان باش ........کربلا.......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط سماسادات ملك ثابت |
|
|
گفتم يكي دوساعت ديگه بيام
ولي ترسيدم باز موسه بخواد بازي دربياره برگشتم يكي امشب به من گفت ممنون به خاطر همه دل شكستنات حدود ساعت يازده اميدوارم اين كارو نكرده باشم(ولي اگه انجامش دادم......از ته قلبم اينو ميگم شرمنده ام)* واما..... در بغض خاموشم ،نمي خواهم تو باشي... مرد هم آغوشم ،نمي خواهم تو باشي... گفتم سلام و پر شده جامم دوباره وقتي كه مي نوشم، نمي خواهم توباشي... زيباترين پيراهنم ،هان ؟! يادت آمد...؟! يك شب كه مي پوشم، نمي خواهم تو باشي گيرم مرامم آمد ويك جرعه سيلي- خواباند در گوشم، نمي خواهم تو باشي...!! بوي لجن مي آيد از جسمم ،هنوزم گمشو از آغوشم ، نمي خواهم تو باشي... ساعت سه و ۵ دقيقه چهارم فروردين ماه ۸۶ *قابل توجه بعضي ها كه بسيار بسيار بر اين باورند كه بنده از كسي عذر خواهي نمي كنم حتي اگه..... چرا منم اگه بدونم يه درصد مقصر بودم زبونم واسه معذرت خواهي درازه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سماسادات ملك ثابت |
|
|
اول سلام و...
اين غزل با همه ي پستي ها وبلندي هايش تقديم به تو كه هي ... تقديم به تو كه مي گويمت سردردم كه مي گويي ام خسته ام... كه ... كه... واما... تمام حس خودم را برات... مي فهمي...؟! ومثنوي كه شده زابرات...مي فهمي...؟! رخ تو توي همين خانه ها...شط/رنجي وچشم خيس زني مانده مات...مي فهمي؟! مسير چشم من و تو ،هفصد (هفتصد)واندي وكفش ها...وكسي پابه پات...مي فهمي...؟! تمامي غزل از توست،تو، نفهميدي؟! تمامي ام،همه ام،گنده لات...مي فهمي...؟! به چشم قونيه و در دهان سمرقندي سفر شوم به دل خنده هات ،مي فهمي! تقديم به همه ي كسي كه... اصلا مي فهمي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اينم بگم ميدونم اشكال داره خيلي ام اشكال داره اما چي كار كنم دوسش دارم خيلي اين غزلو دوس دارم اين غزل رو زدم چون تو خسته اي من ميفهمم اين يكي رو خوب خوب خوب مي فهمم تا دوباره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط سماسادات ملك ثابت |
|
|
اول سلام و...
به خط نستعليق روي خط ها مي رقصيدم. نقطه چينم كردند ... نقطه چينم كردند واما.... وحالا دفترم را لابلاي خاطراتت سير آتش مي كنم، زيبا وتو از خاطرم پرمي كشي تا دورهاي دور ازمن ميروي، اما- همان جا پاي آن آتش برايت مي نويسم ، دوستت دارم ولختت مي كند احساس آن شب ها هم آغوشي وتو حتي- براي لحظه اي هم بر نمي گردي ببيني در خودم گم ميشوم يا نه؟ وتو حتي نمي پرسي ز من حالا كويرم يا شدم دريا؟ ومن باران تر از هميشه هاي سخت مي بوسم تو را شايد مرا در بركشي يك بار ديگر با خودت، تاقصه ها،رويا كسي اين شعر را هرگز نمي خواند،هيچ كس،حتي خودت اي مرد ومن پايان اين ابيات مي ميرم براي درك عشقت ، تا........
تهران،لويزان غروب روز شانزدهم اسفند1385 هنوز موس ندارم، كم وكاست اين پست ها را به حرارت اين آتش ببخشيد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط سماسادات ملك ثابت |
|
|
اول سلام.......
خوابم نبرد جرقه هه زده شد اومدم شايد از اولين روزهايي كه شعر رو جدي شروع كردم يك سال ونيمي مي گذره ولي اولين دوبيتي رو هنوز خيلي دوسش دارم يه نفرين بود دلم از زمين و زمان گرفته بود نفرين كردم كيو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودمم نمي دونم به گوشه ي قبايت برنخورد ها با تو نيستم........ و اما... الهي با جدايي همسفر شي از اين سنگي كه هستي سخت تر شي نميري زنده باشي تا بسوزي عزيز من الهي دربدر شي
سما ابان ماه هزارو سيصد وهشتاد وچهار
نوشتمت ديگر
بخواهم يا نخواهم شروع شدي و.....درست ده دقيقه اي مي شود كه وبلاگ ديوووووووونگي هايم را فقط با يك enter به همين اتش سپردم موسم خراب شده كه نمي گويم كليك فعلا فقط سروكارم با كيبورد است سايه اتان گرفت شما هم دستي بر اتش داشته باشيد تا دوباره ي ...تو.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط سماسادات ملك ثابت |
|
|
اول سلام و... منتظر يك جرقه ام كه بيايم. شرمنده ام يك روز كبريت دارم هيزم ندارم.روز ديگر هيزم دارم كبريت نيست .يك روز هم كه كبريتو هيزمم منتظرند منم كه نيست ونابود مي شوم اما.. مي آيم بالاخره مي آيم واين آتش را به راه مي اندازم. سختي اش خلاص شدن از وبلاگ ديوانگي هايم بود براي رو كم كني شعله هايت هم كه شده مي آيم مي سوزانمت منتظرم باش. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط سماسادات ملك ثابت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از دل به دلت راهی، می خواهم و دیگر هیچ
مکتوب نمی فهمم ، پیغام نمی دانم عشقم بسکتباله که یه زمانی بازی می کردم اما.... هیچ وقت نه من که ... حرفی نیست اگر نباشی |
| پیوندهای روزانه |
|
جنبش دوستداران خشت خام دفتر نهاد دانشگاه علوم پزشكي يزد خانه وبلاگ نويسان استان يزد مديريت وكار آفريني گروه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|